تبليغاتX
...

...

 Listen to the poring rain

Listen to it pours

And with every drop of rain

You know I love you more

Let it rain all night long

Let my love for you go strong

As long as we're together

Who cares about the weather?


Listen to the pouring rain

Listen to the rain....



*: It's raining here....

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت8:32توسط پشه | |

1.نی نی خواهر بزرگه شنبه عصر اومد! یه دختر ریزه با موهای سیاه و چشمای با هوش. اسمشو گذاشتن مهسا. کلی دوستش داشتم و به خاطرش دیروز، هم توی دانشگاه هم کانون زبان شیرینی دادم. چه می شه کرد دیگه! خاله ای گفتن! خلاصه که حالا پشه خاله ی دو تا وروجکه! از اون طرف علی هم داره تا آخرای آذر ماه میاد این جا. دلم می خواد برخورد این دو تا رو ببینم! علی که حتما کلی بزرگ شده، چون همین الآن که زنگ می زنه شروع می کنه به حرف زدن: ببعی می گه، بع!بع! جیرجیرک می گه، جیر! جیر! خلاصه خوردنی شده.

2. از خیلی وقت پیش یه کاتر خیلی ظریف داشتم که اسمش عاطفه ست. حالا این که چرا یه همچین موجود خشنی اسمش عاطفه ست رو نمی دونم. ولی تازگیا با لیلا برای اتود هامونم اسم گذاشتیم. در واقع من برای اتودامون این کارو کردم. آخه هر دوشون چندین ساله که دارن برا ما کار می کنن و گناه دارن که اسم نداشته باشن. خلاصه که اسم اتود سر به زیر و مودب من شد رحیم اسم اتود چلم و هپلی لیلا هم قاسم!

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت9:8توسط پشه | |

دوستان! سلام! چقدر دلم براتون تنگ شده... چقدر دلم برای قهرمان خل و چل و مسافر مهربون و آقای صفربیگی و همه ی دیگرون که به دلیل آلزایمر یادم نمیاد اسمشونو تنگ گشتیده! اما به هر حال گمونم در آینده ی نزدیک جل و پلاسمو جمع کنم و از اینجا برم. ولی این باعث نمی شه که براتون نگم این چند روزه چه اتفاقایی برام افتاده. اولا که به همه ی عشقان و منتظران عزیز اعلام می کنم که ما مرحله ی اول کنکور رو با موفقیت فتح کردیم، مرحله دوم هم چند روز دیگه ست! بعدش یه کار خوب پیدا کردیم توی یه شرکت خوب.  بعدش یه کتاب  تصویرسازی کردیم که داریم کاراشو می کنیم چاپ شه بخونید حالشو ببرید. بعدشم ما دیگه نمی رسیم کله مون رو هم بخارونیم، چه برسه که آپ کنیم! خلاصه که یه جورایی درگیر کار و زندگی شده ایم. شاعر می گه: "درگیر کار و زندگی شدم که از یادم بری تو...!"


+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت9:7توسط پشه | |

زنده ایم!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت11:38توسط پشه | |

تا حالا توجه کردین که هوای سرد عواطف و احساسات آدم رو فعال تر می کنه؟ اگه متوجه نشدین به این فکر کنین که آیا تا به حال شعری شنیدین که توش بگه " زیر آفتاب هفتصد و بیست درجه نشستم و برای عشقمون اشک ریختم" ؟!! یا مثلا "توی گرمای تابستون در حالی که بوی عرق می دادم داشتم به تو فکر می کردم" ؟!! قضیه اینه که بارون و برف یا اصلا همون هوای سرد با قهوه هایی که می چسبن و چایی هایی که بغل بخاری و شومینه خورده می شن خیلی بهتر احساسات شاعرانه ی آدمو به جوش میارن تا آفتابی که با زاویه ی نود درجه می تابه و پوست و گوشت و استخون آدمو ذوب می کنه!

خلاصه اینکه ما فهمیدیم چرا آقای دانشمند شاعریتش کمرنگ شده! راستش خودمان هم کمی عواطف و ذوق هنری مان گل منگلی شده!

پ.ن: دلمان برای تربچه، مادرش، پدرش، دریا، ساحل و کلا هرچه که به این خونواده مربوط می شه تنگ شده. دیگه طاقت ندارم...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت10:22توسط پشه | |

دارم یه کتاب می خونم از نویسنده ی معروف انگلیسی "رولد دال". نویسنده ای که خیلی از کتاباش فیلم شدن. (مثل چارلی و کارخانه شکلات سازی با کارگردانی تیم برتون و بازی فوق العاده ی جانی دپ.) این کتاب تقریبا تنها کتاب رولد دال برای آدم بزرگاست؛ گرچه بقیه ی کتاباش هم با وجود اینکه کتاب کودک هستن، توی کتابخونه ی نصف بیشتر آدم بزرگایی که من می شناسم چشمک می زنن. "داستان های نامنتظره" کتاب باحالیه با شونزده تا داستان نسبتا کوتاه که توی همشون ردپای خلاقیت و استعداد نویسنده دیده می شه. داستان ها روند جذابی دارن که آروم آروم آدمو به سمت پایان غافلگیر کننده شون سوق می دن. البته اگه تا حالا چیزی از رولد دال نخوندین بهتون توصیه می کنم که اول ماتیلدا رو بخونین. کتابی عجیب با تصویر سازی های ماورایی کوانتین بلیک که هیچ کس تا به حال نتونسته در مقابلش مقاومت کنه!

حالا هیجان شدین*؟!!

*: اگه دقت کرده باشین، اسم کتاب یه کم عجیب غریبه، من هر وقت که اسمشو می شنوم یادم به عبارت هیجان کننده می افته!

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت10:29توسط پشه | |

دیشب مراسم غوره پاک کنی داشتیم. یه کوه غوره و ما و خواهر جون اینا که پاک می کردیم. من و خواهر جون هم یه بشقاب پر از غوره گذاشته بودیم کنار دستمون و نمک می زدیم و می خوردیم. این روزا البته معمولا کسی این جوری آبغوره نمی گیره، ولی خب مامان من راضی نمی شه بلند شه بره ماس ماسکی که به اسم آبغوره کردن توی یه شیشه رو بخره، حالا هر چقدر هم که گرفتن آبغوره وقت گیر و سخت باشه. دیشب مامانی تعریف می کرد که تازه قبلنا چقدر گرفتن آبغوره سخت تر بوده. این جوری که بعد از پاک کردن و شستن و خشک کردنش (تا اینجاشو ما هم انجام می دیم) غوره ها رو می ریختن توی هاون سنگی، نمک زبر هم می ریختن روش و شروع می کردن کوبیدن و بعد از کوبیدن توی صافی آبشو می گرفتن و یه آبغوره ی اورجینال و خالص می گرفتن که کمترین ناخالصی و مزه ی گسی نداشته. اما حالا ما بعد از مراحل اولیه ی پاک کردن، با دستگاه آبشو می گیریم. خلاصه دیشب خیلی با حال بود از بس که غوره خوردم امروز زبونم سوزن سوزنی می شه!

 

پ.ن۱: گشنمه.

پ.ن2: نمی دونم این مردا چه بدی از این نمک بیچاره دیدن که تا دست یه زن نمکدون می بینن موهای تنشون سیخ می شه و شروع می کنن غرش کردن!

پ.ن4: می خوام برم موهامو بفروشم با پولش یه فلش مموری بخرم.

شایدم یه موتور خریدم.

پ.ن7: دلم می خواد!!

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت13:34توسط پشه | |

اینترنیت اداره جدید* همین الآن افتتاح شد!!

در واقع افتتاحش نمودم!!

جالبیش به اینه که شبکه هم نیست، فقط من دارم!!

به سلامتی خودم آپ می نمایم!

*: اداره جدید در واقع اداره مامانم ایناست که من سه چهار روزیه که کارآموزیمو توش شروع کردم. خیلی خوش می گذره، برای اولین بار یه نفر به غیر مامانم هست که برام چای میاره! همه خیلی خوب و مهربونن و هوامو دارن.

خلاصه...

قبل از اینکه گندش در بیاد که من دارم از اینترنیت اداره استفاده ی شخصی می کنم با همه ی شما عزیزان خداحافظی می کنم تا فردا که دوباره بیایم اداره!

ماچ برای همه!

پ.ن: بی ذوقا! چرا هیچ کس برای قالب جدید تبریک نگفت؟!

+نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت13:36توسط پشه | |

من سر به تنم زیاد بود از اول

شالوده ام از تضاد بود از اول

ابعاد مرا عشق به هم ریخته بود

روحم به تنم گشاد بود از اول


بهتون پیشنهاد می کنم حتما یه سر به بلاگ آقای صفر بیگی بزنید. محاله شعراشو بخونید و از فوق العاده بودن استعداد این بشر انگشت به دهن نمونید! شاعر باحالیه که شعراش عجیب تاثیر گذارن. حیفه نشناسینش.

پ.ن: برای آقای دانشمند که شاعریت شو از دست داده: ... (اسمایلی مورد نظر پیدا نشد!)


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت22:19توسط پشه | |

روزای سختی رو می گذرونم. روزایی که به سختی شب می شن. و شبایی که به سختی می گذرن: با دلهره و استرس کارای فردا و پس فردا می رم توی تخت، دقایق طولانی رو به فکر کردن به کارام می گذرونم و گاهی حتی دو سه ساعتی رو با فکر و نگرانی توی تخت می غلتم. اون وقت به کمک تخیلات و تصورات یه کم آروم می شم و بعدم از شدت خستگی خوابم می بره. در طول شب چندین بار بیدار می شم و دوباره به سختی می خوابم...

امروز که دیگه نمونه کامل یک روز بی نقص بود! شبش تا دیر وقت بیدار بودم و صبح هم کلی کار داشتم. ساعت دو خوابیده بودم و حالا ساعت هفت و نیم آلارم گوشیم منو از تخت می ندازه پایین. بلند می شم و خاموشش می کنم بعد همین جوری که دارم خودمو می کشم روی زمین برمی گردم میفتم پایین تخت، بالشمو بغل می کنم و می بوسمش! دلم نمی خواد ازش جدا شم، ده دقیقه ای رو می خوابم و بعد دوباره بیدار می شم، ده دقیقه به هشته، چند دقیقه ای با پتوم روی زمین می غلتم و بعد می رم صورتمو می شورم، توی آینه قیافه ی سه در چارمو می بینم با چشمایی که  عجیب قرمزن! پای صبحونه همش دعا می کنم زلزله بیاد همه بمیرن تا من بتونم برگردم توی تختم بخوابم... ولی نمی شه. زلزله نمیاد، من می رم دانشگاه انتخاب واحد می کنم و برای خواهر جان - که یه فوقش اندازه ی دو تا دکترا طول کشیده - با مسئولا فک می زنم و بعد می رم شرکت. کلی کار برای انجام دادن هست، دارم می رم یه کاری رو تحویل بگیرم که یهو وسط خیابون بغضم می ترکه و اشکم میاد پایین... خودمو کنترل می کنم و به خودم قول می دم که در اولین فرصت همه رو بکشم و برگردم بخوابم.

دلیل اینکه هنوز همه زنده ان اینه که من همین الآن تازه از کلاس زبان اومدم. بعد از اینکه شام خوردم همه رو می کشم!

پ.ن: حالا چی می شد سه روز در هفته جمعه بود؟!

+نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت21:43توسط پشه | |