تبليغاتX
خاطرات یک پشه

یه حالی هستم که فقط باید بیاید ببینید تا بفهمین چی می گم! انقدر کار دارم انقدر کار دارم که نمی فهمم باید وقت از کجا بیارم. دچار کمبود وقت شدم شدید، اونوقت آنچه آدم دنیا هم هست با من کار داره و به همه هم باید برسم. از یه طرف خواهر جون یه هفته ای می شه که بعد از کلی اصرار و التماس اومده و اگه باهاش نرم مهمونی و این ور و اون ور در میاد که: تو که اینهمه اصرار کردی حالا بیا وقت بگذرون باهام خب! از یه طرف پایان نامه ی کوفتی م مونده که با اجازه تون به استادم قول شرف دادم بعد از کلی دیرکرد فردا تحویلش بدم که خب همون طور که می دونین چرت گفتم و مطالبش عین دختر آفتاب مهتاب ندیده بدون ذره ای ویرایش و حتی خونده شدن توی کامپیوتر در حال گذروندن دوران باکره گی شه! یه طرف دیگه کانون زبانه که اگه خدا بخواد این ترم آخرشه و سه شنبه هم فاینال دارم که خودش به خودی خود یه عزای تمام عیار داره، چون در کل ترم دو جلسه هم درست حسابی درس نخوندم و باقالی هم بارم نیست. از یه ور دیگه هم بقیه ی کارای دانشکده ست اعم از طراحی و اجرای بسته بندی های وقت گیر، ساختن کلیپ، طراحی محیطی یه ساختمون کامل و خلاصه هر چیزی که فکرشو بکنین. یعنی تنها چیزی که به من امید ادامه دادن و انگیزه برای سر کلاس رفتن می ده اینه که یک هفته ی دیگه کانون زبان برای همیشه تموم می شه، حدود یک ماه دیگه هم دانشگاه. البته که دوره های جدید کانون زبان به طور دلخواه می تونن ادامه پیدا کنن و توی برنامه ی منم هست؛ با این حال می شه یه فاصله نسبتا طولانی بینش انداخت، مثلا به اندازه ای که جای  زخم  این هفت هشت سال پشت سر هم خوندنه خوب شه! خیلی زبانو دوس دارما، ولی تو این ترم آخری واقعا بهم فشار اومده. خلاصه دانشگاه هم که تموم شه اگه کارشناسی قبول شده بودم که خب دوباره روز از نو و روزی از نو، اگه هم قبول نشده بودم که فعلا برنامه ی خاصی به جز کار کردن ندارم. باز قراره که با خواهر جونی یه کار خیلی بزرگ انجام بدیم که مفصّل شو بعدا براتون می گم و در همین حد بگم که اگه بشه، کلا مسیر زندگی م عوض می شه و وارد یه دوره ی جدید می شم. نهایتا این که اگه الآن روی تختون لم دادین و همین جور که دارین با یه دست نارنگی پوست می کنین با دست دیگه تون پتو رو روی خودتون درست می کنین، الهی که سوسک شین بیفتین توی فاضلاب! چون من از قلمبگی این همه کار، دارم به قهقرا می رم!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 9:9  توسط پشه  | 

1 من توی ترکم! باور کنید دارم با تمام سلولام تلاش می کنم که حواسمو متمرکز کنم روی چیزای مهم و دور حاشیه ها و فکرای الکی رو خیط قرمز بکشم. حالا هی بگین پشه ها تلاش نمی کنن.



2 گوش دادن به الویس پریسلی داره کار دستم می ده. اولیش چند روز پیش بود که همین جوری داشتم لیوان چاییمو توی هوا تکون می دادم و r آخر It's now or never  رو به شیوه ی شجریان چهچهه می زدم و از آشپزخونه برمی گشتم به اتاق طراحی که چشمم افتاد به آقای همکار که روی صندلیش میخ شده بود و با چارتا چشمش به من خیره شده بود! البته من با لبخند وقیحانه ای انگار که داشتم طبیعی ترین کار دنیا رو انجام میدادم برگشتم پشت میزم و به روی خودم نیاوردم. دومیش هم مال دیروزه که صبح کله سحر داشتم می رفتم سر کلاس و همین جور که داشتم با صدای نسبتا بلند می گفتم your lips excite me  و وارد ساختمون می شدم، درست سر  your lips...  با آقای تاسیساتی دانشکده سینه به سینه شدم که البته مجال نشد بهش لبخند بزنم و به جاش اون به من چشم غره رفت!  


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 8:43  توسط پشه  | 

امروز حال عجیب خوبی داشتم. معمولا وقتایی این قدر سرحالم که شب رو خیلی خوب خوابیده باشم ولی با اینکه دیشب کلی خوابای درهم و برهم دیدم؛ امروز، صبح خیلی خوبی داشتم که البته هنوزم ادامه داره! صبحم با نم نم بارون شروع شد، بعد از اینکه چند دقیقه ای رو توی تخت غلتیدم، پایین اومدم و با طمانینه لباس پوشیدم و تموم راه رو زیر بارون آواز خوندم و خیس شدم. واااای! همین الآن برای اولین بار توی زندگیم از صدای رعد و برق از جا پریدم! آره داشتم می گفتم... می دونین، فکر می کنم این حال خوب از اثرات مثبت مطالعه ی دیشبه. چون دیشب بعد از مدت ها نشستم و کتاب خوندم. یکی از همون کتابایی که توی نمایشگاه خریده بودم به اسم گل صحرا، سرگذشت مدل معروف سومالیایی واریس دیری*. البته دیشب جلو خودمو گرفتم که تمومش نکنم اما به شماهام توصیه می کنم بخونیدش.

* من که از گذاشتن هر گونه عکسی توی این بلاگچه عاجزم ولی شما خودتون سرچ کنید ببینیدش. خیلی خوشگله!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 12:52  توسط پشه  | 

نمایشگاه آشغال بود. هیچ انتشارات خوبی توش شرکت نکرده بود. نه نشر چشمه ، نه مرکز، نه حتی کانون پرورش فکری! البته ما به هر زوری بود بعضی از کتاباشونو توی غرفه های دیگه پیدا کردیم و نذاشتیم بودجه ی اختصاص یافته رو دستمون باد کنه! از کتابایی که خریدم بعضیا رو خونده بودم، با این حال دلم می خواست داشته باشمشون. مثل کتابای زویا پیرزاد و شعرای قیصر امین پور که خیلی زشته آدم یکی شو تو کتابخونه ش نداشته باشه. تنها کتابی که به خاطر پیدا کردنش از رفتن به نمایشگاه خوشحال شدم افسانه های آذربایجان صمد بهرنگی بود که قبلا کلی دنبالش گشته و پیداش نکرده بودم. بقیه رو نخونده بودم؛ حالا وقتی خوندم اگه قشنگ بود میام کولی بازی در میارم که شمام مجبور شید بخریدشون!



دیشب همه ش خواب برف می دیدم و فندق تربچه جان... دلم برا هر دوشون لک زده.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 8:56  توسط پشه  | 

نمایشگاه کتاب بالاخره از دیروز شروع شد. با اینکه ما مریضیم و تنمان رنجور شده، می خواهیم امروز قدم رنجه ای کرده چند جلت کتاب بخریم!

فندقی اینا تا یه هفته دیگه میان. انقدر دلم براش تنگ شده که هر وقت عکسشو می بینم مثه بیوه های اجاق کور تا چند دقیقه ای با چشمای غم زده بهش خیره می مونم!


... ملالی نیست جز دوری شما.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 8:49  توسط پشه  | 

این ترم یکی از درسامون رو با یه آقایی گرفتیم که از هیزیش همینو بگم که تا میاد سر کلاس، می ره پای تخته و با خط درشت می نویسه:

" به نام زیبای لطیف آفرین"

یعنی مو به تنمون سیخ می شه ها!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 11:56  توسط پشه  | 

 Listen to the poring rain

Listen to it pours

And with every drop of rain

You know I love you more

Let it rain all night long

Let my love for you go strong

As long as we're together

Who cares about the weather?


Listen to the pouring rain

Listen to the rain....



*: It's raining here....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 8:32  توسط پشه  | 

1.نی نی خواهر بزرگه شنبه عصر اومد! یه دختر ریزه با موهای سیاه و چشمای با هوش. اسمشو گذاشتن مهسا. کلی دوستش داشتم و به خاطرش دیروز، هم توی دانشگاه هم کانون زبان شیرینی دادم. چه می شه کرد دیگه! خاله ای گفتن! خلاصه که حالا پشه خاله ی دو تا وروجکه! از اون طرف علی هم داره تا آخرای آذر ماه میاد این جا. دلم می خواد برخورد این دو تا رو ببینم! علی که حتما کلی بزرگ شده، چون همین الآن که زنگ می زنه شروع می کنه به حرف زدن: ببعی می گه، بع!بع! جیرجیرک می گه، جیر! جیر! خلاصه خوردنی شده.

2. از خیلی وقت پیش یه کاتر خیلی ظریف داشتم که اسمش عاطفه ست. حالا این که چرا یه همچین موجود خشنی اسمش عاطفه ست رو نمی دونم. ولی تازگیا با لیلا برای اتود هامونم اسم گذاشتیم. در واقع من برای اتودامون این کارو کردم. آخه هر دوشون چندین ساله که دارن برا ما کار می کنن و گناه دارن که اسم نداشته باشن. خلاصه که اسم اتود سر به زیر و مودب من شد رحیم اسم اتود چلم و هپلی لیلا هم قاسم!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 9:8  توسط پشه  | 

دوستان! سلام! چقدر دلم براتون تنگ شده... چقدر دلم برای قهرمان خل و چل و مسافر مهربون و آقای صفربیگی و همه ی دیگرون که به دلیل آلزایمر یادم نمیاد اسمشونو تنگ گشتیده! اما به هر حال گمونم در آینده ی نزدیک جل و پلاسمو جمع کنم و از اینجا برم. ولی این باعث نمی شه که براتون نگم این چند روزه چه اتفاقایی برام افتاده. اولا که به همه ی عشقان و منتظران عزیز اعلام می کنم که ما مرحله ی اول کنکور رو با موفقیت فتح کردیم، مرحله دوم هم چند روز دیگه ست! بعدش یه کار خوب پیدا کردیم توی یه شرکت خوب.  بعدش یه کتاب  تصویرسازی کردیم که داریم کاراشو می کنیم چاپ شه بخونید حالشو ببرید. بعدشم ما دیگه نمی رسیم کله مون رو هم بخارونیم، چه برسه که آپ کنیم! خلاصه که یه جورایی درگیر کار و زندگی شده ایم. شاعر می گه: "درگیر کار و زندگی شدم که از یادم بری تو...!"


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 9:7  توسط پشه  | 

زنده ایم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 11:38  توسط پشه  |